یا لطیف...

دوستی

دل من دير زمانی است كه می پندارد

« دوستی » نيز گلی است ؛

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظريفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان اين ساقه نازك را

                       - دانسته-

                          بيازارد !

در زمينی كه ضمير من و توست ،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است كه می افشانيم .

برگ و باری است كه می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت .

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد كرد .

رنج می بايد برد .

دوست می بايد داشت !

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .

/ 13 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرهاد

سلام زينب خانم خوبی وبلاگ زيبايی داريد ممنون که به من هم سر زدين شعری که برام گذاشتين هم بسيار زيبا بود اگه با تبادل لينک هم موافق بودين به من خبر بدين راستی وبلاگ هم به روز شده خوشحال ميشم نظرتونو بخونم فعلا

یک دلشکسته

سلام خوبین خسته نباشید خیلی قشنگ نوشتین خیلی ممنون که زود به زود به من سر می زنین موفق باشید

آرتوبازان

سلام ..وب جالبی داری............ منم مردي مسرور اجاره نشين اخمها و شاديهايت. به من هم سر بزن

پريسا

آنروز گریستم . بغض بزرگی ،بسیار بزرگتر از وسعت حنجره ام ،گلویم را از صبح می فشرد .چشمهای متورمم از روی خامه های رنگی سر می خورد و یادم می آورد که : چه کوچکم گاهی ... این آذر هم رسید و می گذرد ولی ... این عشق و بغض و مهر و لرزش دل و دست ، همه داشته های من است تا آخر عمر ...

پريسا

مرا در پاییز پیاده کرده اند به ایستگاه می روم دوباره پاییز است باید سوار شوم

پريسا

آره که يادمه !!!!!! مگه ميشه يادم نباشه ؟؟؟ کوچه ی يادگار هميشه برای من يادگار خواهد ماند .... میبینی چقدر تلخ از خاطه های شيرين ياد ميکنم ! می بينی ؟؟؟؟؟؟؟؟ خيلی بد شدم نه ؟؟؟؟؟؟؟

پريسا

حکايت جالبی است که فراموش شدگان ، فراموش کنندگان را هیچگاه فراموش نمیکنند ...

پريسا

وقتی که نمی توانی بوسیله کلمه ها صداقت شقایق را به قلبت ثابت کنی وقتی که کلمه ها دست به دست هم میدهند تا تو را در گذر زمان به دست بیابان تنهایی و فراموشی بسپارند. وقتی کلمه ها آنقدر لطف ندارند تا دستانت را برای سرودن شعری یاری کنند. وقتی می فهمی که باید حتی از کلمات و روح آسمانیشان هم نا امید شوی آن وقت سکوت زیبا میشود. آن وقت همه از سکوتت می فهمند که تو چقدر آسمان را دوست داری و این زمین را در مقابل یک تکه ستاره ی خاموش هم نمی پذیری ............... اين روزها دارن اذيتم ميکنن از بس که دير ميگذرن ... از بس که تو خاطراتم غرق شدم ... از بس که کوچکترين خاطره ها نيز از ذهنم دور نمی شوند ...... زينب برام دعا کن !!!!!!!!.........

يک دلشکسته

سلام چندیست که زود به زود دلم تنگ می شود .................................اخه احساس می کنم که تو از راه می رسی .......................... الهم عجل لولیک الفرج

پريسا

سلام .... نميخوای چيزی بنويسی ؟؟؟؟؟