یک تجلی عقل را مجنون کند...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مست مستم، لیک مستی دیگرم
امشب از هر شب به تو عاشق ترم
راست گویم یک رگم هشیار نیست
مستم اما جام و می در کار نیست
مست عشقم مست شوقم مست دوست
مست معشوقی که عالم مست اوست

...

حالت مستی و مدهوشی خوشست
 وز همه عالم فراموشی خوشست
 مستی ما گر ندانی دور نیست
 باده ی ما زاده ی انگور نیست
 بند بگسل! نغمه زن! پر باز کن !
این قفس را بشکن و پرواز کن!

...

دوستان این نور مهتاب از کجاست؟
در تن من جان بیتاب از کجاست؟
در سکوت شب دلم پر میزند
دست یاری حلقه بر در می زند
برگ ها در ذکر و گل ها در نماز
مرغ شب حق حق زنان گرم نیاز
بال بگشاید ز هم شهباز من
می رود تا بیکران پرواز من
         ...

می رسم آنجا که غیر از یار نیست
وز تجلی قدرت دیدار نیست
بهر دیدن چشم دیگر بایدت
دیده یی زین دیده بهتر بایدت
چشم سر بیننده ی دلدار نیست
عشق را با جان حیوان کار نیست
         ...

باغبان را در گلاب و گل ببین
ذکر او در نغمه ی بلبل ببین
عقل ها ز اندیشه اش دیوانه است
شمع او را عالمی پروانه است
 دیده ی خلقت همه حیران اوست
کاروان عقل سرگردان اوست
 در حریم عزت حی ودود
 آفتاب و ماه و هستی در سجود
یک تجلی عقل را مجنون کند
 وای اگر از پرده سر بیرون کند
         ...

آری آری می توان موسی شدن
با شفای روح خود عیسی شدن
روح میگوید اگر چه خاکی ام
من زمینی نیستم افلاکی ام
       ...

تشنه کامم لیک دریا در منست
گر شفا خواهم مسیحا در منست
باغ هست و ما به خاری دلخوشیم
نور هست و ما به ناری دلخوشیم
       ...

گر شوی موسی، عصا در دست توست
خود مسیحا شو، شفا در دست توست
طور سینا سینه ی پاک شماست
مستی هر باده از تاک شماست
از شجر آواز ها را بشنوی
زنده شو تا رازها را بشنوی
         ...

پاک شو! پر نور شو! موسی تویی
جان خود را زنده کن! عیسی تویی
غرق کن فرعون نفس خویش را
محو کن فکر خطا اندیش را
ساقیا آن می که جان سوزد کجاست؟
نور حق را در دل افروزد کجاست؟
مایه ی آرام جان خسته کو؟
از شرابی مستی پیوسته کو؟
بار الها بال پروازم ببخش
روح آزاد سبکتازم ببخش
عاشق بزم تو ام راهم بده
عقل روشن، جان آگاهم بده

                            شعر از مهدی سهیلی             

دوستان سلام....

فردا مسافرم، مسافر شهر عشق " مشهد" ....

شهری که هوایش هوای عشق است و سفر...

دوباره سفر، جاده ، پری و فرشته های زمینی خدا که بودن در کنارشان بهترین آرامشهاست.....

...

نائب الزیاره همه شما دوستان عزیز هستیم....

 

/ 64 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرویز

سلام متشكرم از اين همه محبت . شعر بسيار زيبا و بجايي بود كه برايم نوشته بوديد . يادداشت برداشتم كه حتما" در برنامه هاي آينده ازش استفاده كنم . باز هم ممنون

الله اکبر

توپادشاه ومن ازبندگان درگاهم بغیرتوزتوچیزدگرنمی خوانم سزدکه برسرعالم علم برافرازم کزآن زمن که غلام توام شهنشاهم بسوزآتش سودای توهمی سازم سمندرم من واین آتش است دلخواهم اگرچه بیخودومجنون شدم هزاران شکر که ازلطافت لیلی خویش آگاهم برآستان توچون راستان مقیم شوم اگربصدرجلالت نمی دهی راهم زخدمتت نروم زانکه ازغلامی تست همه سعادت واقبال ومنصب وجاهم به پیش خویش بخوانی شبی حسینی را بگوش توچورسدناله سحرگاهم

الله اکبر

توپادشاه ومن ازبندگان درگاهم بغیرتوزتوچیزدگرنمی خوانم سزدکه برسرعالم علم برافرازم کزآن زمن که غلام توام شهنشاهم بسوزآتش سودای توهمی سازم سمندرم من واین آتش است دلخواهم اگرچه بیخودومجنون شدم هزاران شکر که ازلطافت لیلی خویش آگاهم برآستان توچون راستان مقیم شوم اگربصدرجلالت نمی دهی راهم زخدمتت نروم زانکه ازغلامی تست همه سعادت واقبال ومنصب وجاهم به پیش خویش بخوانی شبی حسینی را بگوش توچورسدناله سحرگاهم

بابك

گفته اند كه: شايد زندگي اين جهان نسبت به آن دنيا خوابي باشد و انسان آنگاه كه بميرد، حقيقت چيزها ، برخلاف اكنون بر او آشكار مي شود.

محبت و زیبایی

آن انسانی که هنوز آن‌چه را كه به خود نمي‌پسندد ، بر ديگران مي‌پسندد و هنوز آن‌چه را كه به خود مي‌پسندد، بر ديگران نمي‌پسندد، از عرفان الهي هيچ بهره‌اي نخواهد برد. استاد تقی جعفری [گل]

علی روحی

سلام *** هديه اهل دل *** حديث عشق بطوماردرنمی گنجد بيان شوق بگفتاردرنمی گنجد سماع انس که ديوانگان ازاو مستند بسمع مردم هشياردرنمی گنجد *** ميسرت نشود عاشقی و مستوری ورع بخانه ی خماردرنمی گنجد چنان فراخ نشسته است ياردردل تنگ که پيش زحمت اغياردرنمی گنجد *** تراچنانکه توئی من صفت ندانم کرد که عرض جامه ببازاردرنمی گنجد دگر بصورت هيچ آفريده دل ندهم که باتو صورت ديواردرنمی گنجد *** خبرکه می برد امشب رقيب مسکين را که سک بزاويه ی خاردرنمی گنجد چو گل بباربود همنشين خاربود چودرکناربودخاردرنمی گنجد *** چنان ارادت و شوقست درميان دودوست که سعی دشمن خونخواردرنمی گنجد بچشم دل نظرت می کنم بديده ی سر زشوق شعله ی ديداردرنمی گنجد *** زدوستان که تراهست جان سعدی نيست گداميان خريداردرنمی گنجد *** درج مثل جوانی بروزم ص678 ط سعدی شادکام و بهاری باشيد

بابك

چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را كه كس مرغان وحشي را از اين خوشتر نمي گيرد!!

علی روحی

سلام *** هديه اهل دل *** ديداريارغايب دانی چه ذوق دارد ابريکه دربيابان برتشنه ای ببارد ای بوی آشنايی دانستم از کجايی پيغام وصل جانان پيوند روح دارد *** سودای عشق پختن عقلم نمی پسندد فرمان عقل بردن عشقم نمی گذارد باشد که خود برحمت يادآوری تو مارا ورنه کدام قاصد پيغام ما گذارد *** هم عارفان عاشق دانند حال مسکين گرعارفی بنالد يا عاشقی بزارد پايی که برنيايد روزی بسنگ عشقی گوئيم جان ندارد تا دل نمی سپارد *** مشغول عشق جانان گرعاشقست صادق درروز تيرباران بايد که سرنخارد بی حاصل است مارااوقات زندگانی الادمی که ياری با همدمی برآرد *** زهرم چو نوشد رواست ازدست يارشيرين بردل خوشست نيشم نوشم نمی گذارد دانی چرانشيندسعدی بکنج خلوت کزدست خوبرويان بيرون شدن نيارد *** ص679 ط سعدی شادکام و بهاری باشيد

علی روحی

سلام *** هديه اهل دل *** درپای تو افتادن شايسته دمی باشد ترک سرخود گفتن زيباقدمی باشد بسيارزبونيها برخويش روادارد درويش که بازارش با محتشمی باشد *** زينسان که وجود تست ای صور ت روحانی شايد که وجود ما پشت قدمی باشد گرجمله صنم ها را صورت بتو بايستی شايد که مسلمان را قبله صنمی باشد *** با آنکه اسيران را کشتی و خطاکردی برکشته گذرکردن نوعی کرمی باشد رقص ازسرما بيرون امروز نخواهد شد کين مطرب ما يکدم خاموش نمی باشد *** هرکو به همه عمرش سودای گلی بوده است داندکه چرا بلبل دیوانه همی باشد کس برالم ريشت واقف نشود سعدی الابکسی گوئی کورا المی باشد *** ص680 ط سعدی شادکام و بهاری باشيد ***